رنگها

اگر گهگاهی احساس می کنید که بی حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی، را انتخاب کنید؛ هنگام استحمام صبحگاهی، از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید؛ رنگ نارنجی، بی حالی شما را از بین میبرد.

::
اگر کم خواب هستید، وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش، درآورید یا از چراغ خواب به رنگ یا چراغ بنفش استفاده کنید؛ رنگ بنفش، آرامش دهنده و خواب آور است.

::
اگر از کم خونی رنج می برید، میوه های قرمز رنگ، مانند گیلاس و توت فرنگی میل کنید. همچنین می توانید از گوشت قرمز نیز استفاده نمایید اما نه تا آن حد که دچار کلسترول خون شوید.

::
برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید؛ رنگ آبی، اشتها را کم می کند ولی مراقب کاهش وزن بیش از حد خود و اعضای همنشینتان هم باشید.

::
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی، طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز، استفاده کنید؛ رنگ سبز، آرام بخش است و فشار خون را کاهش می دهد.

::
افراد افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند، غذاهابشان را در ظروف زرد رنگ بخورند و همیشه رنگ زرد را اطراف خود بجویند؛ رنگ زرد، سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می شود.

::
اگر مشکلی فکری پیش روی شماست، از رنگ نیلی، استفاده کنید؛ رنگ نیلی کمک می کند تا بهتر و با آرامش بیشتری بیندیشید.

چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو

پس چرا نيستي پيشم ؟..... نگاه خيس تو کو ؟

گوش گوش دوتا گوش ..... يه دست باز يه آغوش

بيا بگير قلبمو ..... يادم تورا فراموش

چوب چوب يه گردن ..... جايي نري تو بي من !

دق مي کنم ميميرم ..... اگه دور بشي از من

دست دست دوتا پا ..... ياد تو مونده اينجا

يادت مياد که گفتي ..... بي تو نميرم هيچ جا

من ؟ من ؟ يه عاشق ..... همون مجنون سابق

اون میاد

ز پنجره نگاه بکن آره اون میاد               درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

 

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده           ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

 

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده           نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

 

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر              ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

 

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ            میدونم دوسش داری مثل یه احصاصه قشنگ

 

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه                     دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه

 

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو                  حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

 

خدایا این احصاصمو از دلم نگیر                     ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

 

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم               زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

 


درد دل

  دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟   من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟

دیشب رفت (88/9/14) شب عید غدیر بود که واسه دو سال یا نمیدونم شایدم بیشتر رفت کانادا.الان که اینها رو مینوسم دیگه انجا نیست و قلب من تنها شده فقط یه مشت خاطره مونده که  همیشه با خودم میکشم.انقدر بغض توی گلوم هست که حتی با گریه کردنم خالی نمشه.چهار سال دوستی با عشق یک شبه تبدیل به جدایی میشه.خدایا این انصاف نیست .انقدر حالم بده که حتی نمی تونم کلمات رو سر همبندی کنم.شازده کوچولو من رو تنها گذاشته نمیدونم به کی و به چی چنگ بندازم تا من و از چاه عمیق بیرون بکشه.خسته ام از بازی های روزگار یه روز خوب و یه روزه دیگه بد.کدومو باور کنم روزهای خوشو  یا روزهای جدایی و تنهایی رو؟

  يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه

يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت

افسانه ي زندگي چنين است عزيز

در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت!

به امید روزهایی که بتونم دوباره کنارت باشم.دوست دارم شازده کوچولو.اینو بدون عروسک کوچولوت قلبش هیشه به یاد تو می تپه و منتظره دوباره کنارت بخنده.  

ستاره کور

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آشیان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
 
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

 

من تن نتهایی باغ

     بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!

     و به گل های فرخفته به دامان سکوت

     من به یک کوچه ی گیج

     گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم

     و بر یک زمزمه ی عابر مست

     که ز تنهایی خود نا شاد است

     من به دلتنگی شبهای ملول

     و تهی مانده خود از شادی

     ذهنم از خاطرها سرشار

     و فرو آمدن معجزه در هستی من

     مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...

     من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم

     که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!

     من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور


     که در آن فانوسی می سوزد

    و در آن جای تو مانده است تهی...

     و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!

     که ز بی آبی پژمرده شدند

     من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

     و به یک معجزه می اندیشم....

....

باز صدای تو،  تو گوشم منو می بره به رویا...

          میدونم جایی نداره ، حتی دستام توی دستات ...

          تو برام زندگی هستی، نفسام بی تو خستن....

          تو رو فریاد میزم باز، تا بدونی با تو هستم...

          تو بگو چشمای ،آخه بگو به کی داری زل می زنی؟؟

          می دونی دل اون جای دیگس، نمی خواد که حتی واسش حرف بزنی!!!

          هنوزم اسمتو هر روز رو لبهامه ، حتی عطره نفسات توی خاطرمه...

          چشای تو داره منو با خودش می بره، نمی خوام نه دیگه عشقه تو بسمه...

 

زندگي را نخواهيم فهميد

زندگی را نخواهیم فهمید اگراز همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط به اين خاطر كه در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی را بچنیم خاری در دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگردیگر آرزو کردن و رویاهايمان را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزو هایمان اجابت نشده.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگردست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک باردر زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست هایی که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز،یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد .

زندگی را نخواهیم فهمید اگر چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری از اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای می رسیم ویک صد کلید در دستمان است ،هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.شاید مجبور باشیم صبر کنیم و صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند .

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نودونه کلید دیگر است .یادمان باشد زندگی را نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نودونه کلید قبلی جواب ندادند.از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست که معنای زندگی فهمیده می شود و باتوانایی ها و قدرت های درون خود بیشتر آشنا می شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن ها هرگز قدم در جاده نگذاریم
.

به قلب بیاموز....

به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد و عاشق هر کسي نباشد
به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد
به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند
به چشمانت بياموز که به در خيره نماند
به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نشود
به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد
به زبانت بياموز به هر کسي نگويد دوستت دارم
به لبانت بياموز هر لبي ارزش بوسيدن ندارد
به پاهايت بياموز هر راهي ارزش رفتن ندارد
به آن دو بياموز که به رفتن عادت نکن

 

چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند


از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند

ای کاش

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

 

 

می خواهم بنویسم


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو ر

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی
ا خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی

نمی بخشمت....

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود................

نمی بخشمت

چرا چنین شد؟

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

همه جا پیدا بود

آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسيدم
می توانی آيا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
اين جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آيا
لحظه يی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آيا
لب مادر گردی
عسل وقند بريزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که رويد زلبان مادر
به بهار دگری نتوان يافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حيات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خاليست
زان سپيده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او درپرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظهء روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود

انسان

اگر به خانه ام آمدي

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

 

من هر روز یک انسانم!