زن كه باشي

زن که باشی 

گاهی کم می آوری

دست هایی را که مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که استحکام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد.

 دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی...

دست خودت نیست زن که باشی گه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی

و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که 

او 

خوشبخت باشد.

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش..ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

 

من مي نويسم

 

من مي نويسم و تو ميخواني .
تو اي مخاطب نوشته ها يم
گاه دلتنگ تر از هميشه ام
و تنها تر از هميشه .گاه آنقدر
خسته كه از ماندن و نوشتن
گريزانم و گاه آنقدر
عاشق كه نوشتن را راهي
براي رسيدن به آرامش ميدانم.
گاه تا نزديك شكست ميروم
اما بلند ميشوم دوباره...
كسي مينويسد از دست ها
ميداند چه كسي را مي گويم
و من ميگويم از دل...
دستها توانمند نيستند وقتي
دل عقل را به صليب ميكشد.
دارم از خودم مينويسم.قلم را
برداشته ام.دل مي گويد بنويس
و عقل در كناره...
مي نويسم بي آنكه بدانم چقدر
در نوشتن توانمند يا نا توانم.

ولي مينويسم .
حال دستهايم همان دستها
مي نويسند بي اختيار براي دل
و عقل شايد محاكمه خواهد كرد
ولي دل ....
لا بلاي كلماتم صداي موسيقي
تنهاييست و من تنها...
به آن مو سيقي گوش كن.....ببين....
من هيچ ندارم وهيچ نخواهم
هر روز عاشق تر از گذشته ام
تنها براي او
براي او كه قدرت نوشتنم ميدهد

نمي دانم نمي دانم

چرا ؟
خودش عاشقم كرد و حال
اينگونه رسوا در برابر قدرتش متحير!
شايد به سخره بگيرند آنچه
را كه مي نويسم ولي شايد ....
نمي دانم .نمي توانم نگويم.....

تنها مي دانم دلم گرفته است
و بايد بنويسم.

چندي قلم را كنار ميگذارم .
دستها هنوز خسته نيستند .

دل مي گويد بنويس....
دوباره از سر خط.
و عقل!
دلم گرفته و بايد بنويسم پس
عقل را به كنار ميگذارم .
بي مهابا خواهم نوشتم و
تو بخوان به خاطر دل گرفته ام

هر چند شايد گزافه گويي باشد.

هنوز موسيقي تنهايي موج ميزند
و دستانم....
ببين...چه سرد هستند ...مي لرزند
چشم هايم را به روي هم ميگذارم .
نسيم خنكي گونه هايم
چشم هايم را نوازش ميدهد
تا به كجا خواهم نوشت ...نمي دانم.
شايد بس است ديگر
با خودت مي گويي تا به كجا
اين نا بساماني.
ولی آرام تر شدم ....
باز خواهم نوشت ....دوباره از سر خط

اين بار بس است

دوست دارم و تا آخر خط عاشقانه پای تو ایستاده ام

شهر من

شهر من اینجا نیست !

اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
من به دنبال دیارم هستم,

شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

+شهر من اینجا نیست،شهر من پشت نفسهای "تو" زندانیست

هميشه خوب باشيد

بعضی آدم‌ها ناخواسته همیشه متهم‌اند ...!

به خاطر :
سکوت‌شان ، کاری به کار کسی نداشتن‌شان ، خلوت‌شان ،
اتاق‌شان ، استراحت‌شان ، روی پای خود ایستادن‌شان ، دوست داشتنشان !

گویی جان میدهند برای اتهام بستن

و از همه بدتر این‌ که :

زود فراموش می شود خوبی هایشان ...

خدايا حرفم رو مي شنوي؟

خدايا دوباره امتحانم كردي

ديدي تحملش رو ندارم.......ديدي دوباره نتونستم جلوي اشكام رو بگيرم

ديدي تمام وجودم رو لرزه گرفت....ديدي ضربان قلبم مثل بمب توي گوشم مي كوبيد

ديدي ديدي ديدي

خدايا ! تورو جان بنده هاي خوبت پاي رو احساساي خاك شده من نذار

به خدا دردم گرفت

امروز رو لال شدم ديگه

تمام آرامشي كه تو اين چند سال به زور جمع كرده بودم مثل يه زلزله ۱۰۰ ريشتري آوار شد روي سرم

خيالت راحت شد..ديدي شاگرد خوبي نيستم

بازم به خودت ثابت كردي كه من نميتونم خاطرات گذشته ام رو فراموش كنم

خدايا جان من ديگه دست روي نقطه ضعف من نذار

من بي جنبه ام

اشكم دم مشكمه

چه كار كنم تو اين يه مورد كلا بيخيال من بشي

بهت التماس ميكنم دست روي دلم نذار

(نياز)

يه درد هايي هست كه ...

 
دردهایی هست که نمی شود فریادشان کرد،
نمی شود درمانشان کرد،
نمی شود به کسی گفتشان....
نمی شود بغضشان کرد ....
فقط باید در تنهایی تحملشان کرد...

اشک من بدرقه راهت باد

رفتنت را دیدم...

تو به من خندیدی ...

آتش برق نگاهت دل من آتش زد ...

و مرا در پس یک بغض غریب ،

در میان برهوتی تاریک...

پشت یک خاطره سرد و تهی

با دلی سنگ رهایم کردی .

و تو...

بی آنکه نگاهی بکنی، به دل خسته و آزرده ی من!!

رفتنت را دیدم...

تا به آنجا که نگاهم سو داشت.

و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی.

باورم نیست که دیگررفتی...

اشک من بدرقه راهت باد.

منطق به چه كار آيد...

امشب من در سراشیبی یک حس غریب قدم بر می دارم ... کوچه  افکارم بن بست است ... در دلم زمزمه است ...در گوشم نجوا... در چشمم ؟! تصویر یک نگاه... در ذهنم یک یاد ... در دستم هیچ ... خالیست... و دلم فانوس میشود گاهی و روشن میکند راهم...گریبان گیر وجدان می شوم  گاهی ... که بیچاره زبانش لال ، خیره می ماند در چشمان من... و باز با خود می گویم.

مرا منطق چه کار آید ، دراین بازار نادانی ... در این ناعادلانه قسمتِ  خدادادی؟!... مرا منطق چه کار آید؛ در این تاریکی سرد و در این دنیای سنگ... مرا همین بس که همه هستی خود را به پای عشقی گذارم که مرا در خودبمیراند و از نو زنده سازد...من برایم همین بس که به "نا" ممکن های محال، چشم بیـــ"نا" داده ام.

و محال زندگی را کور کرده ام...  ای کاش های پنهان شده در پشت واژه هایم راسوزانده ام  و خاکسترشان را  درهوای آرزویم به دست باد دادم...  من عشقی را در  نور نیمه روشن فانوس دلم  میبینم که به من فکر، به من شعر،به من آغاز شدن ؛ به من نفس تازه می دهد...

من در این سیاهی ها؛ تنها به رنگ عشق خود مؤمن گشته ام... عشق من ساختگی نیست ، گوش کن! ... عشق من ضربان دارد... عشق من از شیشه نیست...عشق من خار ندارد... عشق من نمی بُراند... عشق من پنهان نیست... عشق من هنوز کودک است ... عشق من منطق نمیداند چیست!...عشق من حساب را نمی فهمد... عشق من شعر هم نمی گوید... عشق من...ساده است... و فقط یک زبان میداند... آن زبان خودش است... عشق من جنس دل را می شناسد ... و فقط یک چیز می خواهد؛ بگذاری دلت تن پوشش باشد...

عشق من جریان دارد ،همراه باش تا وجود تشنه را سیراب کند. 

مسافر من

آه اي مسافر من ...

اي جدا ناشدني ...

گامت را آرام تر بردار... از برم آرام تر بگذر ...

آه  که نميداني ... سفرت روح مرا  دو نيمه خواهد کرد...

و شگفتا که زيستن با نيمي از روح   تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخند و نگاه دلنشینت را

مسافر من ...  فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي

 باران  طوفانی را که مي بيني؟

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

اما نمي داني ...در نبود تو  از خود تهي می شوم ...

بی تو  نه زمان برایم معنا دارد و نه رسیدن به آرزوهایم...  

جبران


يه وقتايي هست توي زندگي كه آدم از كارايي كه در گذشته كرده پشيمون ميشه  ولي نميشه به عقب برگردي و درستش كني پس  هر كاري ميكني براي اينكه اونارو جبران كني اما يا واقعا نميتوني يا كسي نميخواد اين جبران رو درك كنه ولي در نهايت دلشكستگي و عذابش تا آخر عمر باهات هست بدتر از اون اينكه يه نفر هم كنارت باشه و بهت يادآوري كنه كه ديدي اين اشتباه رو كردي اون موقع هستش كه از زندگي كردنت پشيمون ميشي.اميدوارم براي شما هيچوقت پيش نياد

حرف دل



امروز از اون روزايي كه دلم ميخواد فقط سكوت كنم و فكر كنم و شايد گريه با صداي بلند اما چه كنم كه بعضي وقتا مجبوري فقط لبخند بزني تا كسي غم توي دلت رو نفهمه .يه افرادي هستن توي زندگيت كه وجودشون باارزش اما همون آدما يه جوري زخم به قلبت ميذارن كه هيچجوري نميتوني پاكش كني ،البته نميگم ما بي اشتباهيم شايد فقط از اون آدما توقعمون بالاست.به هرحال دلم گرفته امروز كه آسمون بغض داره خدا كنه بباره تا منم اشكام زير اشكاي اون پنهون بشه تا بتونم خودمو خالي كنم.


زن


زنی را می شناسم من    که شوق بال و پر دارد
 

ولی از بس که پُر شور است    دو صد بیم از سفر دارد

 زنی را می شناسم من     که در یک گوشه ی خانه
 

میان شستن و پختن    درون آشپزخانه
 

سرود عشق می خواند   نگاهش ساده و تنهاست
 

صدایش خسته و محزون   امیدش در ته فرداست
 

زنی را می شناسم من    که می گوید پشیمان است
 

چرا دل را به او بسته     کجا او لایق آنست؟
 

زنی هم زیر لب گوید    گریزانم از این خانه
 

ولی از خود چنین پرسد    چه کس موهای طفلم را
 

پس از من می زند شانه؟   

زنی آبستن درد است   زنی نوزاد غم دارد
 

زنی می گرید و گوید    به سینه شیر کم دارد
 

زنی با تار تنهایی   لباس تور می بافد

 زنی در کنج تاریکی    نماز نور می خواند
 

زنی خو کرده با زنجیر  زنی مانوس با زندان
 

تمام سهم او اینست:    نگاه سرد زندانبان!

سيمين بهبهاني

و عشق تنها در آغوش مادر خلاصه مي شد


می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود

رودخانه


رودخانه و حرکت آن معنی واقعی زندگی ماست. در مقطعی تند و در مقطعی کند حرکت می کند. مثل زندگی ما، یک روز گل آلود است، یک روز شفاف است. یک روز به حیوانات و گیاهان اطرافش کمک می کند.در کنار رودخانه راه بروید و صدای آن را گوش بدهید. جواب مسائلتان را در آن می بینید. گاهی آب اینقدر پشت سنگی می ماند تا آن را می کند. اینقدر پشت یک مشکل بایستید تا آن را از بین ببرید،حتمأ هر چیزی موقعی دارد و موقع حل آن که برسد، حل خواهد شد.(کنده شدن سنگ)

چهار فصل طبیعت را ببینید، یادتان می افتد که زندگی هم همینطور متفاوت است، یک روز خوب، یک روز سرد، و...

عادت مشترك


هرکه مــی خــواهـی بـــاش

ایـن عادت مـشتـرک انسـانهــاســت

تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـحظــه ای

احــساس خـواهـی کـرد کـــه

هیــچکـس دوسـتت ندارد