حرفها سه دسته اند :

گیله مرد میگفت : حرفها سه دسته اند :

دسته اول : گفتنی ها ،

دسته دوم : نوشتنی ها ،

و دسته سوم : قورت دادنی و خوردنی ها و دم بر نیاوردنی ها

من خوبم

با تو نیستم تو نخوان با خودم زمزمه میکنم

.
.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


فقط کمی

تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند


کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام


من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره....

من شاعرم

هی پارس می کنند شب و روز در سرم

هی طعنه می زنند بــه اشعـــــار دفترم

« این آب هندوانه به تو نان نمی دهد » :

دیـــروز با کنـــــایه بــــــه من گفت مادرم

صد بـــار گفتـــــه اید  چــــــرا ول نمــــی کنید

خسته شدم ... خدا... به شما چه که شاعرم

اصلا ً اگر نخواست کسی زندگی کند ...

این روزها برای تــــــــو ای مرگ حاضرم

حتی بمیرم و غزلـی تازه تر شوم

تا چشم دشمنان خودم را در آورم

گفتم کـــه آدمند غزل گیرشان کنم

افسوس آدمند بلی !! خاک بر سرم

انکار می کنند مرا ، خنده دار نیست ؟

از هر جهت که فکر کنی از همه سرم

اما غــــزل ؛ بـــــه حاشیه رفتیم الغرض

من شاعرم همیشه ، کمی هم کبوترم

پرواز را بلد شده ام چند سال پیش

از ترس این جماعت نادان نمـی پرم

شب توی شهر رسم کبوتر کشان که بود

سنگـــی یواش آمد و در گوشه ی پَــرم...

امروز...

امروز هم دیدمش مثل همیشه آروم و متین بود

آرامش توی نگاهش  آرامم می کند

حرف زدنش به دلم می نشیند

آرام جانم کبوتر ناآرام قلبم با تو رام می شود

سکوت می کنم تا بگویی هر آنچه گفتنیست

وقتی کنارت هستم سراسر گوش میشوم تا بگویی

تمام چشمانم تورا فریاد می زند

آرام جانم تو احساس مرا رام می کنی

تو را می خوانم بدون هیچ کلامی فقط با قلبت گوش کن

(نیاز)

چقدر خسته ام

دلم گرفته از این روزهای تکراری

کجاست خلوت بی انتهای تکراری


به قصه های نفس گیر خویش می خندم

هزار و یک شب پُر ماجرای تکراری


زبان درد مرا هیچ کس نمی فهمد

می آورند برایم دوای تکراری


به جستجوی کسی سالها سفر کردم

رسیده ام به همان ردّپای تکراری


مدام بر نفسم تازیانه می کوبد

دریده حنجره ام را صدای تکراری


تمام هستی من از خدا که پنهان نیست

چه حاجتی ست به این ربّنای تکراری


همیشه وعده ی فردوس می دهد ما را
چقدر خسته ام از این خدای تکراری! ...

...

این همه مطلب و دلنوشته می ذاری که اون کسی که دوست داری بیاد بخونه و حرفای نگفته ات رو بفهمه اما وقتی یه نظر میاد سریع میری چک می کنی میبینی زده دوست عزیز وبلاگت خیلی قشنگه به منم سر بزن

انگار همه تلاشات بیهوده بوده.......

ترک

هر چقدر سعی کردم همه چیز رو درست کنم از یه جای دیگه خراب شد

دیگه واقعا خسته ام از تلاشی که آخرش هیچی نداره

خسته ام از احساسی که تلاش براش بی معنیه

می خوام زندگی رو ترک کنم

می خوام بهش پشت کنم

ذهنم دیگه یاری نمی کنه

گاهی

گاهی انقدر زندگی مزخرف می شه که دوست داری خودتو برداری و بری،بری یه جایی که حتی خودتم نتونی پیدا کنی،بری گم بشی

خسته ام

خسته ام

خسته ام دلم می خواد گم بشم

مکه

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود.
درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند.

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود.

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم.
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

انسانیت

‎"انسانیت" را فریفته اند.
"صداقت" را در شیشه ی ناباوری ریخته اند.
"عشق" را به تمسخر گرفته اند.
"وفا" را در دره ی مرگ انداخته اند.
*از آدمها چی مونده!!!*

بیا گناه کنیم

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم!

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود
بیا که نامه ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه   کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم
و بار کوه  غم  از  شور  عشق کاه  کنیم

و خوش خوریم و خوش بگذریم و خوش باشیم
و تف به صورت انواع شیخ  و  شاه  کنیم!!

و زنده  زنده  در آغوش هم کباب  شو یم
و هر چه خنده به فرهنگ مرده خواه کنیم

برای سر خوشی ی لحظه هات هم که شده است
بیا  گناه  ندارد  به  هم  نگاه  کنیم
 

میان ما و شما

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟

اگر...

اگر دوست من هستی
کمکم کن از تو هجرت کنم
اگر عزیز منی
کمکم کن از تو شفا یابم
اگر می دانستم
که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم
اگر می دانستم
که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم
اگر پایانم را می دانستم
هرگز شروع نمی کردم

ذوست داشتن ممنوع

سوالی همیشه ذهنم را درگیر می کنه،آیا واقعا ازدواج انتهای ارتباط دوستی و ممنوعه است ، چرا همه دوست دارند به این قضیه مثل خیانت نگاه کنند،چرا باید از بیان احساسمون جلوگیری کنیم همیشه بترسیم که نکنه یه وقت فکر دیگه ای کنه،امروز به شخصی گفتم که ذوستش دارم با یه حس پاک اما طبق معمول همیشه با یه برخورد سرد جواب داد من همسری دارم که عاشقشم،ما ،حتی شاید خود من از دوست داشتن یا دوست داشته شدن می ترسیم،اگر واقعا این حکم زندگی است که ما مجبوریم تا آخر عمر جز همسر کسی رو دوست نداشته باشیم بی انصافیست ،خدایا به حکمت اعتراض دارم گرچه ما سالهاست سقف مشترک داریم نه زندگی مشترک

(نیاز)

سخنی با قلبم

این روزها گرفتار قرص های ریز و درشت کار ساز قلبم هستم

آرامش را در بسته های کوچکی می بینم که ضربات را تنظیم می کند تا یادم نرود گاهی نفسی می کشم برای زندگی،بزن ای قلب پاکم که تو نور چشم زنانی هستی که در وادی احساس سخن از مهر دارند،بزن تا نفسم بند نیاید در این بازار پرت روزگار که هر کسی ساز خود به دست دارد،گاهی اگر حوصله ات سر رفت تحمل می کنم دردی که در سینه ام بی وقفه می کوبی

(نیاز)

درد دلی با دوست

در کنار پنجره رو به فردا می ایستم و فریاد می زنم که دوست دارم عاشق باشم,عاشق تو، عاشق نگاهی که فقط مهر را تقدیم می کند و بس،و عاشق هر چه که در توست آرامش ذهنم را به هم می ریزد,آنکه هر روز جلوی چشمانم رژه می رود، باشد هر طور که تو بخواهی احساسم را در نطفه خفه می کنم، مبادا که در لحنش چیزی باشد که تورا بیازارد، اما تو بدان در جانم همانند گلی زیبا می درخشی و آتش مهر چشمانت همیشه سوزان است و پایدار،باشد که روزی مرا با جانت بفهمی

تقدیم به کسی که وجودش ارزشی بی انتها دارد حتی اگر مرا نفهمد

(نیاز)