حرفها سه دسته اند :
دسته اول : گفتنی ها ،
دسته دوم : نوشتنی ها ،
و دسته سوم : قورت دادنی و خوردنی ها و دم بر نیاوردنی ها
دسته اول : گفتنی ها ،
دسته دوم : نوشتنی ها ،
و دسته سوم : قورت دادنی و خوردنی ها و دم بر نیاوردنی ها
هی پارس می کنند شب و روز در سرم
هی طعنه می زنند بــه اشعـــــار دفترم
« این آب هندوانه به تو نان نمی دهد » :
دیـــروز با کنـــــایه بــــــه من گفت مادرم
صد بـــار گفتـــــه اید چــــــرا ول نمــــی کنید
خسته شدم ... خدا... به شما چه که شاعرم
اصلا ً اگر نخواست کسی زندگی کند ...
این روزها برای تــــــــو ای مرگ حاضرم
حتی بمیرم و غزلـی تازه تر شوم
تا چشم دشمنان خودم را در آورم
گفتم کـــه آدمند غزل گیرشان کنم
افسوس آدمند بلی !! خاک بر سرم
انکار می کنند مرا ، خنده دار نیست ؟
از هر جهت که فکر کنی از همه سرم
اما غــــزل ؛ بـــــه حاشیه رفتیم الغرض
من شاعرم همیشه ، کمی هم کبوترم
پرواز را بلد شده ام چند سال پیش
از ترس این جماعت نادان نمـی پرم
شب توی شهر رسم کبوتر کشان که بود
سنگـــی یواش آمد و در گوشه ی پَــرم...
آرامش توی نگاهش آرامم می کند
حرف زدنش به دلم می نشیند
آرام جانم کبوتر ناآرام قلبم با تو رام می شود
سکوت می کنم تا بگویی هر آنچه گفتنیست
وقتی کنارت هستم سراسر گوش میشوم تا بگویی
تمام چشمانم تورا فریاد می زند
آرام جانم تو احساس مرا رام می کنی
تو را می خوانم بدون هیچ کلامی فقط با قلبت گوش کن
(نیاز)
کجاست خلوت بی انتهای تکراری
هزار و یک شب پُر ماجرای تکراری
می آورند برایم دوای تکراری
رسیده ام به همان ردّپای تکراری
دریده حنجره ام را صدای تکراری
چه حاجتی ست به این ربّنای تکراری
انگار همه تلاشات بیهوده بوده.......
هر چقدر سعی کردم همه چیز رو درست کنم از یه جای دیگه خراب شد
دیگه واقعا خسته ام از تلاشی که آخرش هیچی نداره
خسته ام از احساسی که تلاش براش بی معنیه
می خوام زندگی رو ترک کنم
می خوام بهش پشت کنم
ذهنم دیگه یاری نمی کنه
خسته ام
خسته ام
خسته ام دلم می خواد گم بشم
بهانه باز به دست اجاق می اقتد
حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
سوالی همیشه ذهنم را درگیر می کنه،آیا واقعا ازدواج انتهای ارتباط دوستی و ممنوعه است ، چرا همه دوست دارند به این قضیه مثل خیانت نگاه کنند،چرا باید از بیان احساسمون جلوگیری کنیم همیشه بترسیم که نکنه یه وقت فکر دیگه ای کنه،امروز به شخصی گفتم که ذوستش دارم با یه حس پاک اما طبق معمول همیشه با یه برخورد سرد جواب داد من همسری دارم که عاشقشم،ما ،حتی شاید خود من از دوست داشتن یا دوست داشته شدن می ترسیم،اگر واقعا این حکم زندگی است که ما مجبوریم تا آخر عمر جز همسر کسی رو دوست نداشته باشیم بی انصافیست ،خدایا به حکمت اعتراض دارم گرچه ما سالهاست سقف مشترک داریم نه زندگی مشترک
(نیاز)
آرامش را در بسته های کوچکی می بینم که ضربات را تنظیم می کند تا یادم نرود گاهی نفسی می کشم برای زندگی،بزن ای قلب پاکم که تو نور چشم زنانی هستی که در وادی احساس سخن از مهر دارند،بزن تا نفسم بند نیاید در این بازار پرت روزگار که هر کسی ساز خود به دست دارد،گاهی اگر حوصله ات سر رفت تحمل می کنم دردی که در سینه ام بی وقفه می کوبی
(نیاز)
در کنار پنجره رو به فردا می ایستم و فریاد می زنم که دوست دارم عاشق باشم,عاشق تو، عاشق نگاهی که فقط مهر را تقدیم می کند و بس،و عاشق هر چه که در توست آرامش ذهنم را به هم می ریزد,آنکه هر روز جلوی چشمانم رژه می رود، باشد هر طور که تو بخواهی احساسم را در نطفه خفه می کنم، مبادا که در لحنش چیزی باشد که تورا بیازارد، اما تو بدان در جانم همانند گلی زیبا می درخشی و آتش مهر چشمانت همیشه سوزان است و پایدار،باشد که روزی مرا با جانت بفهمی
تقدیم به کسی که وجودش ارزشی بی انتها دارد حتی اگر مرا نفهمد
(نیاز)