زنگ دنيا

هیچ می دانید که
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود.

و آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!

سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که
حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

زخم كهنه

زخمی که نمی بینیم

 می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و

دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت،

تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به

یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده

و چایی تعارف می کند.

 

نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی

بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم

ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست.

ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که

در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود،

غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار

کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که

خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد

چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر

باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.

خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند

باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند

به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.

مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند.

بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است

که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...

خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها

، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند

که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن

چون... فلان لباس را نپوش چون...استچون

هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی

که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به

زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده،

ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده

که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است.

که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به

بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند

قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی،

کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است.

مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست.

کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی

و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها

گرفته می شود گاهی هیچ وقت

هیچ وقت ترمیم نمی شود

 

***

ما را ز برای خود نمیخواهد کـــــس .... ما را همه از برای خود میخواهند

سيب

دوبـاره سـیـب بـچـیـن حـوا

مـن خـسـتـه ام

بـگذار از ایـنـجـا هـم بـیـرونـمان کـنـنـد

***

خدایا آلودگی آدمها از حد گذشته ،دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی؟

روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر شریعتی

فروغ فرخزاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

زندگي يك كارمند


خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندليهای خميده، ميزهای صف‌كشيده
خنده‌های لب پريده، گريه‌های اختياری
عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی
پرسه‌های بی‌خيالی، صندليهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسليت‌ها نامی از ما يادگاری

خواستگاري

سلام دوستاي مهربونم

ديشب يه كمي خواستگاري داشتيم

يه كم استرس داشتم اما خدا رو شكر بخير گذشت

همه چي خوب و عالي بود

اميدوارم قسمت خودتون بشه

مقصر دل ماست

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

 

وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

 

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

 

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

 

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

 

گله از دست کسی نیست

 

مقصر دل دیوانه ی ماست

قطره باران

ای کاش آب بودم...، مدایح بی صله

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی. ــ

آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟


ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را
(ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند
در آتش سوختن را؟)
یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن
(ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند
به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟)
یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی
رضایتِ خاطری احساس کردن
(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردنش بزنند؟
حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
قابیلِ برادرِ خود شدن
یا جلادِ دیگراندیشان؟
یا درختی بالیده‌نابالیده را
حتا
هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟)


می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

آه
کاش هنوز
به بی‌خبری
قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
به کوهپایه‌یی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

قسمت كردن

سلام دوستان

اين روزها كمي سرحالتر از روزهاي قبلم چون احساس بهتري دارم

احساس ميكنم نيمه گمشده من كنارمه و داره زندگي رو با عشق به من تقديم ميكنه

نيمه گمشده ام سرشار از آرامش و مهربانيه و به من انگيزه ميده تا كارهاي بزرگتري انجام بدم

خلاصه دلم نيومد شاديم رو با شما قسمت نكنم

روزهاتون آفتابي

“بیش از عشق برتو عاشقم”

تقديم به همسرم

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو ، بتوانم با واژه ها بیان کنم..

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام..

با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم..

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند..

گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم..

می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم..

آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند..

آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند..

آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند..

آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور،

رنگهایش را نشان طبیعت می دهد ..

آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است..

اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است..

“تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام”

“تو برای من مهمترینی در جهان”

“تو همانی که دوستت دارم”

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند..

اما باز هم این واژه کافی نیست..

با این همه چون هنوز بهترین است..

بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم :

“بیش از عشق برتو عاشقم”

گفتني ها ...

 رستني ها كم نيست 
من و تو كم بوديم 
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست 
من و تو كم گفتيم
 
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين در هم و بر هم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم 
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم

من و تو ساده ترين شكل سرودن را
در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم خوانديم
من و تو وامانديم
من و تو كم ديديم 
من و تو كم چيديم
من و تو كم گفتيم 

وقت بيداري ي فرياد
چه سنگين خفتيم!
من و تو كم بوديم
من و تو اما
در ميدان ها
آنك اندازه ما مي خوانيم
ما به اندازه ما مي بينيم 
ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي گوييم
ما به اندازه ما مي روييم 
من و تو
خم نه و
در هم نه و
كم هم نه
كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم 
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم 
كه با اندازه ما هم شده
با هم باشيم
گفتني ها كم نيست...

چادر حوا

آهای تو که از تیپ من دلخوري

حضرت حوّا که نبود چادری !

- شوهرشم تعصبش به جا بود

پدربزرگ خوب انبیا بود –

حضرت حوّا که نماد عشقه

بی همه کَس ، اِند ِ سواد عشقه

برگ درختا رُ که چید با موچین

(دنبال مدّ پیرهنش نباشین !)

 

 

لباسشو پشت درختا پوشید

واسه دل خودش یه هفته رقصید

البته اولش همش می خندید

لختکی بود که شوهرش پسندید

اینجا که بود رسید یه حکم تازه

که یک نظر حلاله و مجازه 

سیبشو چید توو روز خوب و روشن

اون که نیفتاد رو سرِ اَنِشتن !

آدمو دید ، اما محل ندادش

ول که نبود ، شهد و عسل ندادش

گُف با خودش : " غرور اَزم می باره

اگر بخواد ، خودش میاد دوباره

باید بگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد خوب زیاده "

***

آدم ِ اول که نبود لیق و هیز

کاری نداشت به پاهای زیر میز

بنده خدا ،پشت درختا ایستاد

حوّا را دید ، دلش به تاپ تاپ افتاد

دل توو دلش نبود که این دختره

دیر بشه با فرشته ها می پرّه

(با اینکه اون روزا نبود یه آخوند )

رو به خدا نماز حاجتو خوند

گف به خدا : " چی کار کنم خر بشه ؟

حوّا خانوم ، آدمو همسر بشه ؟! "

 

خدا شنید صداشو ، گف به آدم :

"هولی چرا ؟...یواش یواش و کم کم

حرفو دُرُس بزن ، چی چی شنیدم ؟

من که هنوز خرو  نیافریدم !

همین حالا فضول کار مایی

نیومده طلبکار خدایی

دو روزه که آدم شدی برادر

نیومده ، رفتی تو فکر خواهر ؟!

تا مشکلی برات می شه مهیّا

فوری میای سراغ حق تعا لی

خودت برو با حوّا صحبت بکن

به قول گفتنی باهاش چت بکن

حرف رکیکی نزنی به حوری

جنبه اگه نداری ، بی شعوری ! "

آدم دوباره گف : " خدای مهتر !

تنهام و بی تجربه و بی پدر

ننه نداریم که بره سراغش

حوّا مگه کیه با اون دماغش ؟! "

خدا

بزرگترين فقر

چقدر خوبه آدم یه کم عشق تو زندگیش باشه

 

چقدر خوبه آدم یه کم عشق یا حتی خاطره زمینی یک عشق قدیمی تو زندگیش باشه

 

بعد از فكر، عشق است كه مي ماند!

 

یعنی آدمهایی که خیلی اهل تفکرند درسته خیلی باحالند اما بدون  یه کم عشق ،

 

  بعد از اینهمه کار روزمره و شب مره و  فشار و استرس و نگرانی آینده و زیر آب زنی همکاران و ....

 

دیگه حالی به آدم میمونه ؟ نه والله !

 

باور کن تو این بحث احمقانه هم نمیخوام وارد شم که کدام عشق؟؟؟

 

واسه آدمی که دوستش نداشته اند یا تو زندگیش سعادت دوست داشتن

چیزی یا کسی یا اعتقادی یا تندیسی یا عمارتی یا خاکی یا یادگاریی یا...

نداشته چه فرقی میکنه ؟؟؟

 

بزرگترین فقر آدمها فکر میکنی  چیه ؟؟؟

بزن بريم بهشت

بزن بریم بهشت***
*هزاران هزار (به تعداد همان حوریان بهشتی) احسنت به این بزرگوارارن و ذهن سالم
وبدون عقده شان دراین تحقیقات عالمانه وسودمند بحال بشریت.
صد البته فقط مردان آنهم از نوع موُمن، بشر وآدمند ولاغیر*



دربهشت توان بدنی انسان درکامیابی از زنان به اندازه صد نفر می گردد. کتاب
کنزالعمال، جلد14، ص 468



بهترین چیزهایی که مردم در دنیا و آخرت از آنها لذّت می‌برند، لذت آمیزش و بهره
برداری از زنان می‌باشد. (کتاب وسائل، جلد14، ص 468)



پیامبراکرم(ص): همانا بهشتیان به چیزی بیشتراز نکاح اشتها ندارند و لذت
نمی‌برند. (کتاب لثالی، ص 503)



حوری از خیمه خود بیرون آید و روی به تخت مؤمن بخرامد و چون به نزد مؤمن می آید
با پانصد سال ازسالهای دنیا همدیگر را بوسه زنند که برای هیچ کدامشان ، خستگی و
ملال حاصل نمی گردد. هرمؤمنی را هفتاد زوجه از حوران می دهند و چهار زن از
آدمیان، که ساعتی با حوریّه صحبت می‌دارد و ساعتی با زن دنیا و ساعتی باخود
خلوت می کند و بر کُرسیها تکیه زده‌اند و بایکدیگر صحبت می‌دارند.
(بحارالانوار،ج 8، ص 157، ح 98)

بیشتر نهر های بهشتی از نهر کوثر است که در کناره آن دختران نار پستان (مانند
گیاه) می‌رویند. در بهشت نهری وجود دارد که در دو طرفش دختران باکره سفید روی و
سفید پوش نشسته‌اند و مشغول تغنی (آواز خواندن) هستند. (بحارالانوار،ج۸،ص۱۹۶)

دوشیزگان با چنان صدایی می خوانند که خلایق تا کنون چنین صدایی را نشنیده‌اند و
این نعمت، بالاترین نعمات بهشتی است این دوشیزگان به تسبیح (ذکر صفات الهی)
تغنی میکنند. (بحارالانوارص۱۲۷)

هریک ازآن حوریان، هفتاد حلّه پوشیده اند و سفیدی ساق ایشان از زیر هفتاد حلّه
معلوم است. از جماع با هر یک ازآن حوریان لذّت صد مرد را می یابد که هریک چهل
سال خواهش مجامعت و آمیزش داشته باشند و برایشان میسّر نشده باشد.
(بحارالانوار،ج 8، ح 205)

پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد
سال طول می کشد. مؤمن متحیّر می باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی
او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می کند از شدّت نور و
صفا، روی خود را درآن مشاهده می نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف
میگردد که خوشروتر و خوشبویتر از اوّلی است. (بحارالانوار،ج 8، ح 205)

هیچ مؤمنی داخل بهشت نمی شود مگر آنکه خداوند غنیّ ، پانصد حوری به او عطا
می‌فرماید که با هر حوری هفتاد غلام وهفتاد کنیز نیز می‌باشد که هریک مانند
لؤلؤ منثور و لؤلؤ مکنون می‌باشند. (بحارالانوار،ج 8، ح 205

سنگ ها هم مي توانند عاشق شوند



چشمانم را که باز می کنم،نگاه آبی آسمان را می بینم،خیره بر من.آفتاب،مهربانانه گونه هایم را نوازش می کند

دستانش،لطیف تر از دستان توست،اما گرمی دستان تو،چیز دیگری است بر گونه های من!!ا

آخر نفهمیدم،تو دستانت همیشه ظهر تابستان است،یا که گونه های من از سرانگشتان نوارشگر تو، گُر می گیرد!

دستانت را دوست می دارم

تا چشم کار می کند،زمین است و زمین است و زمین! همجنس من،مادر!بوی خاک می دهد،بوی عشق،بوی زن!

و چه عاشقانه مرا در آغوش کشیده است،حتی عاشقانه تر از آغوش تو!که پر از بوی باران بود،باران!ا

همیشه آغوشت غریبانه،بوی باران می داد،حتی نفس های تشنه ات،بر روی گردنم نیز،حس باران داشت!ا

چه آسمانی بود آغوشت لبریز باران،لبریز شوق،لبریز عشق،لبریز خدا

آغوشت را دوست می دارم

همه جا پر از زمزمه است،زمزمه های نا مفهوم، زمزمه های خوفناک،که مرا می ترساند

و عجیب است که لابه لای این زمزمه های شوم،نام خدا به گوش می رسد!!!!ا

نام خدا و این همه دلهره؟؟!این همه آشوب؟؟! این همه شیطان؟؟

نمی خواهم بشنوم،پس زیر لب،خودم خدا را زمزمه می کنم،،،آهنگ صدای تو در گوشم می پیچد.

لالایی دلنشین شبانه ات،کلام عاشقانه ات،نغمه های رازگونه ی طنین صدایت

که پر از آرامش است،پر از رهایی،پر از "دوستت دارم"،پر از حس عمیق خدا،حال خدا را حس می کنم

صدایت را دوست می دارم

اینجا پر از مرد و زن است،با نگاه هایی تهی،صورت هایی بی حالت،،گویی آدم نیستند،مجسمه اند

خالی و بی احساس،که از لب هایشان بی اختیار،دشنام می ریزد

باور می کنی؟؟!!دشنام می دهند،با نام خدا!!!!! به من،به عشق،به پاکی حس عاشقانه

به خلوص لحظاتی که هر ثانیه اش را خدا آفریده بود! و مرا به جرم عاشقی "هرزه" می خوانند

دلم به حالشان می سوزد،می دانم که هر شب،عشق با بستر حلالشان بی گانه است

می دانم که عشق از این نگاه های خالی روی بر می گرداند،می گریزد،فرار می کند

می دانم که قلبشان مانند سنگ هایی که در دست گرفته اند،سخت است!ا

راستی،،سنگ ها هم عاشق می شوند؟؟

مثل من! مثل تو! مثل خدا!؟؟

می شود روزی از هر سنگ یک گل شقایق بروید؟می شود؟

تو که خوب می دانی،دشت شقایق مرا دیوانه می کند!ا

آغوش برهنه ی نگاهم را (همان نگاهی را که عاشقانه دوست می داشتی و تحسین می کردی)ـ

به روی سنگ ها می گشایم،،تکه سنگی بر پیشانی ام بوسه می زند،عاشقانه!ا

از شدت عشق،،گلگون می شود،داغی چون شقایق بر سینه اش می نشیند

لبخند می زنم!!چقدر لذت بخش است شقایق بودن

می بینی سنگ ها هم می توانند عاشق شوند

آدم است...

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد

 

.
این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد
 

.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد
 

.
هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز
 

.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
 

***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.


 

او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار


 

و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.


 

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.


 

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.


 

میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است